شاید آخرین شعرم...
گریه نمیکنم
تنهاییم را می بوییم
سلامی دوباره میکنم به عطر جدایی
امشب به شعرهایم پایانی دوباره خواهم بخشید
پایانی ابدی تا انتهای دلتنگی
ترانه ای نو نخواهم ساخت
دگر تمامی ستارگان آسمان را
به دیدار تو نخواهم خواند
در شب هم آغوشی دو ستاره
از تو نخواهم گفت, ای زیبا...
چه زود به پایان رسید
زمزمه ات در گوشم که
ای کاش امروز اصلا تمام نمیشد
گرمای سردی دستانت را هنوز میشنوم
تکرار فشردن دستانمان را در امتداد جاده به یاد دارم
شاید هرگز تنهایی تاریک سینما را فراموش نکنم
شاید تکرار فشردن دردناکی را فراموش نکنم
امشب
سبکی انگشتم را برای اولین بار تجربه میکنم
امشب
رنگ رز صورتی را فراموش میکنم
ترس نگاهت را از دیدن سیگار فراموش میکنم
صبح کردن شبی را در کنار هم
در فاصله دو صندلی را فراموش میکنم
به تو گفتم گنجشک کوچک من باش
تا در بهار تو من درختی پر شکوفه باشم
اما افسوس...
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم بهمن ۱۳۸۸ ساعت 23:19 توسط ریما
|